پنج

سال هشتاد و هشته،

ولی من با پنج خو گرفتم،

شاید هم پنج با من!!!

دیشب وقتی به فصل پنج از کتاب بیوتن امیرخانی رسیدم و با سهراب آشنا شدم یهو یاد تو افتادم که در پنجمین روز سال کنار تو بودم.

شیال!

شیال!

شیال!

نگو که اتفاقی بود.

/ 1 نظر / 42 بازدید
درایت پنهان

سلام ، وبلاگ خوبی دارید . امیدوارم موفق باشید . به وبلاگ من بیایید و نظر خود را در باره آن بدهید . با تبادل لینک چطورید ... با تشکر [گل]