بیوتن

سلام «بیوتن»

 

سلام شیال، سلام سهراب، سلام ارمیا

من هنوز با شیال کنار نیومدم؛ بهتر بگم، با خودم کنار نیومدم!!

پس:

سلام شیال!

چند روزی بود که تو کتابِ «بیوتنِ» امیرخانی غرق شده بودم، نه اینکه به تو فکر نکنم، نه؛ می خوام به تو بهتر فکر کنم.

یه جاهایی خودم رو جای آرمیتا می ذاشتم و گاهی مثل الآن جای ارمیا!

 

شیال!

دوست داشتم جای سیلورمنی باشم و بهت بگم:

«یک سیلور کوارتر کسی رو نکشته، امّا به یک سیلورمن زندگی می بخشه.»

یادته اون روز ظهر که کنارت بودم دائم ازت می پرسیدم:

من این جا چه می کنم؟! و به قولِ امیرخانی:« . . .  شعاری نیست؟!»

 

راستی یک سؤال!!

تو هم مثل سهراب 572 قدم بلند برمی داشتی که آب بیاری برای . . .

یه سؤال دیگه؟!

چپیه‌ی چه رنگی داشتی؟ سفید؟ قرمز؟ یا . . . یا اصلاً نداشتی؟!

من فکر می کنم فرق بین چپیه‌ی سفید و قرمز فقط یک چیزه: خون بهاء

دیدی به تو هم فکر می کنم!!!

 

یه چیز عجیب!!

«بیوتن» درباره‌ی از بین بردن جنازه شهداء با اسید و ساختن گوری دسته جمعی با مجسمه نمادین (ص 315 و 316)، نوعی شک در حقیقت موضوع را برایم به وجود آورد و برای راحت شدن از این شک به خودم اجازه دادم امیرخانی را نویسنده ای تخیّلی بدونم.

 

شیال!

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

ولی امیرخانی سهراب رو با گرمکن و کفش کتانی و لنگ شوفری (نمی دونم چرا یادِ راننده‌ی تراک افتادم!!) و ... معرفی کرده اصلاً خیال پرداز خوبی نیست- و یه جا می گه سهراب از پشت آرم سپاه یک اسکناس به زن فال گیر می ده (توی قطار)، و این یعنی تناقض در تخیّل. (حتی فیلسوف خوبی هم نمی شه.)

 

تا این جا هر کی این متن رو خونده حتماً می گه:« حالا چرا خطاب به شیال ؟!؟»

فقط وقتی می تونه به جواب برسه که همیشه به تو سر بزنه!!!

تازه باید کلی خوشحال باشه که یک نامه خصوصی رو می خونه!

مهم اینه که بالاخره برات نوشتم ... و «بیوتن» فقط بهونه بود.

شیال!

شیال!

شیال!

/ 2 نظر / 22 بازدید
عابد کوچولو

بی وتن را خیلی طول کشید تا تمام کنم. نمی توانستم سریع از کلمات اش بگذرم. آری کلماتش! یکی از معدود کتاب هایی بود که خواندم و احساس می کردم امیرخانی برای کلمه کلمه اش حرف دارد و شاید حرف ها! من اما به جای ارمیا/ با خشی و سیلورمن و جانی ارتباط پیدا کردم. حکایت خشی حکایت اکثریت این روزهای ماست. انسان هایی که برای هر چیزی حساب کتاب می کنند حتی برای...! خشی را خیلی دوست داشتم. و سیلورمن را این بنده ی خوب خدای ارمیا که ابرها بر روی سرش سایه می اندازند. از آرمیتا هیچ نگو که فکر کنم خود امیرخانی هم ارتباطی باهاش برقرار نکرده. و اما ارمیا/ انسان خوب آخرالزمانی. در این برهوت و غوغای آسمان خراش ها که دیگر آسمان را نخواهی دید. ارمیا تجسم سهراب است اگر زنده بود. می دانی کجا از ارمیا خیلی خوشم آمد؟ آنجا که به دنبال امضای 40مومن برای کفنش بود و او بی هیچ تصور بدی نسبت به همه حتی خشی حتی خشی!! از او خواست که اولین امضا را بکند می فهمی امضای مومن و خشی؟ حکایت غریبی است. و اوجش! شیال عزیز! اوجش زمانی است که ارمیا انگشت سیلورمن را جوهری می کند و می کشد روی پارچه ی سفید کفن! اولین امضای مومنین!! و تو آن وقت می فهمی که به عدد بند

عابد کوچولو

و تو آن وقت می فهمی که به عدد بندگان خدا راهی به سوی خداست. البلا للولا یا آلبالا لیل والا؟ کدام؟کدام؟ به درخت بادام گفتم: خواهر!با من از خدا بگو! و درخت بادام شکوفه داد( گزارش به خاک یونان/ نیکوس کازانتزاکیس) موفق باشی! [گل]