بی بی جان خدابیامرزش! بگذریم. یکی از قصه هاش که واسه ما دخترا می گفت و بیشتر حالت نصیحت داشت این بود که: تو شهر یزد، چهار تا دختر با مادرشون زندگی می کردن. این چهار تا دختر لکنت زبون داشتن و وقتی خواستگارا این عیب رو می فهمیدن، می رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی کردن. یه روز که قرار بوده یه خواستگار بیاد که سرش به تنش می ارزیده، مادر رو می کنه به دخترا و می گه:« تا وقتی خواستگار تو خونه س حرف نمی زنین»، و برای این که خیال خودش رو راحت کنه؛ گوشه ی ایوون یه زیلو میندازه و جلوی هر کدومشون یه کشک سابی میذاره و سفارش می کنه که حتماً نفری یه کشک تو دهن خودشون بذارن. خلاصه خواستگار می یاد و دخترا هم مشغول کشک سابیدن. خواستگار تو دلش می گه عجب دخترای کاری یی!!! پنج دقیقه، ده دقیقه، یه ربع میگذره. تو همون تعریف و تمجید اول خواستگار از دخترا خوشش می یاد. ولی ...... ولی درست همون موقع یه خروس بی محل .............. البته نه ............. یه مگس میوفته توی کشک سابی دختر اول. دختر اول صداش در می یاد: مَقَس اوفتید تو تَس!!! دختر دوم راهنماییش می کنه و میگه: لِنگِشه بگیر دَرِش دَس!!!! دختر سوم یادش می یاد که نباید حرف بزنن و میگه: مگه ننه نَگُف نُخ نَتَس !!!! دختر چهارم که خیالش از خودش راحت بوده، کشک رو میندازه یه طرف لپش و میگه: نه دُفتُم، نه میدویوم، نه دِلُم هَس که بِدویوم. نکته اخلاقی: وقتی کشک توی دهن تونه اصلاً صحبت نکنین. چون در این حالت ناخودآگاه لکنت زبون می گیرین. نامه خیلی وقته نامه ننوشتم یکی دو بار که ، یکی دو خط نوشتم جلوی سلامم خالی موند حالی نمی پرسیدم فقط حالم رو می نوشتم ضمیرهای نامه هام دیگه «تو» نبود ضمیر غایب «او» بود. او نمی دانست که دیگر تو نیست و من نمی دانم که بعد از او چه ضمیری خواهد آمد. ولی هنوز به او می اندیشم حالا می فهمم که چرا تو را دوست دارم . . . چون تقدیر این گونه رقم خورده بود که: دوستت دارم را در کنار تو تجربه کنم پس دوستت دارم و تولدت مبارک در شهر شام (2) آن چه می بینی و می یابی، دیده ها و یافته های بیشتر بینندگان و پویندگان است. من دیدم مقاماتی را که بیشتر رأس بودند تا تن. هر جا اتراق کردیم مکانی بود و مقامی. از چندین مقام رأس الحسین گذشتیم، که مقام و منزلتی در آن ناحیه داشت.ولی اندوه و درد که بعد از بی حرمتی که بر کاروان پیاده ی اسرا و رأس های سوار بر سرنیزه روا داشتند، آن مکان ها مقام یافتند. اگر نمی دیدم مقام رأس حضرت یحیی در مرکز مسجد اموی را می گفتم:«خب، این دیار فقط در یک زمان محل آمد و شد رأس ها بود، آن هم زمان ............ ». در همان مسجد مکانی است که آن جا هم مقام رأس الحسین دارد، می گفتند از آن زمان هیچ نوع کاشیکاری و نقش و نگاری آن مکان را نمی تواند زینت دهد و فقط همان قسمت از مسجد مخروبه باقی مانده است. (محلی که یزید بن معاویه بر تخت، چوب به دست، ... ) از خیابان ها که می گذشتم مراقب سرم بودم، نه ... بیشتر مراقب تن بودم که مبادا یکی از آن ها در جایی بماند و دیگری در جایی دیگر. گواهان مؤنث، بودند تا گواهی دهند بر وجود مقام ها. گواهان مونثی که روسیاهی اهالی شام را بپوشانند. هنوز هم مانند آن روزها رونق بازارشان به خاطر آنان است. بازاری که روی بام هایش مردانی با سنگ های سیاه و خاک و خاشاک بر سرشان می زدند و خارجی خطابشان می کردند. آی مردم! ... من خارجی هستم. ............. چگونه است که سنگ هایتان را پنهان می کنید تا دینار و درهمی در کیسه هایتان بیاید؟ در قبرستان باب الصغیر (در شهر دمشق) مقامی است به نام روؤس الشهداء. غسل و دفن سر شهدای کربلا به جز سر سیدالشهداء در این مکان بوده است. در صحت این موضوع که سر هفتاد و یک تن، شانزده تن و یا هفت تن از شهدای کربلا در آن مکان بوده است روایات متعددی وجود دارد، ولی همه ی آن ها وجود رأس مبارک علمدار کربلا را تأیید نموده اند. در صحن مقام رؤوس الشهداء چاهی بود که از آن آب می کشیدند برای غسل دادن رأس ها. رأسی که با آب تو غسل داده می شود رأس فرزند علی است. ای چاه! آبت را دریغ نکن از رأسی که برای آوردن آب رفت و ترجیح داد از تن جدا باشد تا آبرویش نزد کودکان نرود. ای چاه! تو با چاهی که علی در آن درد دل می کرد چه نسبتی داری؟ پنج قدم آن طرف تر حوض کوچکی بود که سرها را در آن غسل می دادند. دلگیر نباش بر کوچکی ات. شنیده ای حوضی است به نام کوثر که عزیز است نزد پیامبر و حقیقتی است در بهشت. سرپرستش امیرمؤمنان است و هر کس از آن بنوشد تشنه نخواهد ماند. ای حوض کوچک! به این که سر فرزند امیرمؤمنان را در بطن تو غسل دادند ببال و بنال. در شهر شام (1) 1- مردانی با بساط چای به صورت سیار در بازار به چشم می خوردند که در یک دست خود چهار استکان کوچک و کمرباریک را به هم می زدند و همین کافی بود تا ذائقه ی بازاریان و رهگذران را تحریک کند به خوردن چای. دیگر خبری از داد و هوار برای جلب مشتری نبود. اولین بار که یک چایچی سیار را دیدم خواستم او را با دوربین به تصویر بکشم. مرد چایچی ابتدا تصور کرد می خواهم چای بخرم، قیافه ی عبوسی به خود گرفت و رویش را برگرداند. یکی از مشتریانش به او فهماند که فقط می خواهد عکس بگیرد. (ظاهراً عرف نیست که در بازار به زن ها چای فروخته شود، چیزی شبیه به قهوه خانه های سنتی خودمان که ورود خانم ها ممنوع است.) با این حال طوری ایستاد که فقط توانستم از بساط چای و سماوری که پشتش بسته بود عکس بگیرم. عکس جالبی هم نشد. دو روز بعد، اول بازار حمیدیه در شهر دمشق مجسمه ی شبیه سازی از همان مردان چایچی دیدم، از این بهتر نمی شد و از خدا خواسته عکس یادگاری انداختم. 2- دوچرخه هایی بود با بساط گیاهان معطر (مانند چای کیسه ای) از جمله: بابونه، بهارنارنج، گل گاوزبان و ... . برای کسانی که میلی به خوردن چای ندارند. 3- گاری هایی با دیگی که در وسط آن تعبیه شده بود و ذرت هایی که آب پز می شدند و آماده برای فروش بود. قیمت هر ذرت 1000 تومان بود. من که نخوردم ولی می گفتند خوشمزه ست. (آب دمشق برای آشامیدن مناسب نیست همچنین آلودگی هوا و دود سیگار که در تمام خیابان های دمشق نفس کشیدن را غیرممکن می کند اشتهایی برای خوردن این خوراکی نمی آورد.) 4- میوه ای هم روی گاری فروخته می شد به نام میوه ی درخت زبان مادرشوهر. شبیه و اندازه ی سیب زمینی متوسط و دارای خارهای کوتاه و ضخیم. فروشنده با مهارت خار آن را جدا می کرد و پس از پوست کندن و نمک زدن لای یک ورق کاغذ به مشتری می داد. از کنار باغ درخت زبان مادر شوهر هم گذشتیم. درختان کاکتوس، به بلندی یک الی دو متر. 5- روز آخر، گاری باقالی فروشی را هم دیدیم. ولی بیشتر به لوبیاپخته شبیه بود تا باقالی خودمان. ابری که بر ابری ببارد تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را بردارم از دوش این گلیم ابری ام را . تا چشم چشمایی کند ابر است وباران بارانی از آن بی شکیبان، سوگواران. ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر با گام من، همراه من، ره می سپارد در خویش می گریم شگفتا: " این چه جادوست ابری که خاموشانه بر ابری ببارد." شفیعی کدکنی سعیدجان! به این دنیا خندیدی و رفتی قبل از آن که در پوچی آن شریک شوی روحت شاد گردو ... نشکن - گردو × بشکن - گردو × بشکن - گردو - نشکن برای یک بار هم که شده نشکن این دل را که گرداگرد تو می چرخد.
بی بی جانی داشتم که خیلی شیرین بود، گاهی هم بانمک. وقتی ما دفتر – کتابامون رو پهن می کردیم که مشقامون رو بنویسیم، خاطره و قصه و شوخی و نصیحت و ... همه چی یادش می اومد، و ما هم، نیم خیز به حالت سجده، یه دست به دفتر و یه دست که مداد توش بود زیر چونه، چش تو چش بی بی جان، به نغزا و طنزاش گوش می دادیم. بی بی دوست نداشت سرمون رو بندازیم پایین و گوش بدیم، این کار رو میذاشت به حساب بی ادبی و بی نزاکتی.



ای چاه!
ای حوض کوچک!


از خانه بیرون می زنم، در زیر باران


| Design By : Night Melody |

